|
خاطرات تلخ خیانت
|

اينكه بخواي آخرين نفر زندگيش باشي ، اينكه بخواي بعد از تو بازم فقط خودت باشي
براش، اينكه بخواي جونتو فداش كني و فقط تو باشي كه براش بميري ...
اينكه بخواي صبح زودتر از اون بيدار بشي ، حتي اگه ديرتر از اون خوابيده باشي ،
صبحانه شو آماده كني و بري با نوازش و با بوسه بيدارش كني ، براش يه كم
برقصي و مسخره بازي دربياري تا خواب از سرش بپره ، سر حال بشه ، بره سر ميز
بشينه ، چاي يا هرچيزديگه يي رو كه دوست داره بذاري جلوش و بشيني خوردنشو
تماشا كني ....... و اينكه وقتي ميخواد از در بره بيرون كتشو تنش كني بگي كه همه
زندگيته و چقد دوسش داري ....سرحال و شاداب راهيش كني ....... اينكه تا شب
بذاريش به حال خودش كه هر جا ميخواد بره ، با هر كي ميخواد حرف بزنه ، خوش
باشه و خودش ....... و شب كه برميگرده، كمكش كني لباساشو عوض كنه ،
براش يه خوراكيه خوب بياري كه خستگيش در بره ،زيادم حرف نزني كه خودش به
اندازه كافي خسته هست ، شامشو آماده كني و سعي كني كه هميشه قبلش ازش پرسيده
باشي كه چي دوست داره براش درست كني ...... و بذاري كه حالا آروم به هر كاری
كه دوست داره برسه ... تلويزيون ، روزنامه ، اينترنت ...... واينكه هر وقت
خواست بخوابه ، نوازشش كني، ببوسيش و بذاري كه با دلي آروم و لبي خندون به
خواب بره ....... و فردا باز هم همانند ديروز !!!
اينكه همه اينها رو بخواي و نگي .... چه فايده ؟؟!! چي نصيبت ميشه ؟؟!!! اينكه صبر
كني تا آخرين نفر زندگيش باشي و اين رو نگي ، چه فايده ؟؟!!! اينكه داري براي
شنيدن صداش ، براي ديدن نگاش ، براي محكمي شونه هاش برای یه بار
ازته دل دوستت دارم گفتناش برای اینکه بدونی فقط توئی که براش همه اینارو ارزو
داره ....... واینکه براي حس نفسهاش ميميري و نگي ، چه فايده ؟؟!!!
بگو ، بگو حرفاتو ... نذار يه روزي بشه كه افسوسشو بخوري .... بگو حرفاتو ، نذار
اينهمه عشق تو دلت جمع بشه ، بگو كه همه زندگيت به صبر گذشته و جز دلتنگي
چيزي برات نداشته ، بگو كه اين صبر هيچوقت نذاشته كه تو آخرين باشي براي اونيكه
ميخواستي ، بگو كه هيچوقت هيچكس طاقت اينهمه صبر تو رو نداشته ، بگو كه همه
رفتن دنبال اوني كه حرفاشو گفته ، بگو كه نميتوني بگي ...... بگو ، حرف بزن !!! ......

هنوز ما را "اهلیت گفتن" نیست
کاشکی "اهلیت شنودن" بودی
"تمام- گفتن" می باید و "تمام- شنودن"
بر دل ها مهر است
بر زبان ها مهر است
و بر گوش ها مهر است...
(شمس)

خستهتر از پروانه سالهاست گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچهي خويش پر مي زنم وُ هنوز غربت تلخ هميشه را، مزه مي كنم من خسته ام و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست كافي ست دگمهي پيراهنِ پريروزم را باز كني تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را، به سوگ بنشيني. من خيسِ خستگي ام بيا شانه هايت را بالش خيلِ خستگي هايم كن شايد شبي زخمهايم را زمين بگذارم

چه بدبخت است آن مردی که به یکی از دختران دل بندد و او را برای یاری و دوستی برگزیند و عرق پیشانی و خون دل به پایش بریزد و محصول رنج و تلاش خود را در میان دستهایش بنهد، آنگاه متوجه شوددل او را که می کوشید با کوشش روزها و بیداری شبها به دست بیاورد و با جان و دل بخرد، چه مفت و چه آسان به مرد دیگری داده است تا با او لذت ببرد و اوقات خود را با وی خوش بگذراند! و چه نگون بخت است آن زنی که چون از خواب جوانی بیدار شود، خود را در خانه مردی می یابد که و را با ثروتش سر مست می کند و با انس و بخشش فریبش می دهد اما نمی تواند دلش را با آتش احیا کننده ی عشق به دست آورد یا جانش را با شراب آسمانی که خداوند آن را از چمشان مرد در دل زن می ریزد، سیراب کند.
..اگر آدمی دوست عزیزی را از دست دهد می تواند به اطراف بنگرد و دوستان بسیاری را بیابد تا به او تسلی دهند و بر صبرش بیافزایند. اگر انسان اندوخته ای را از دست دهد و اندکی بیاندیشد در میابد که نشاط اندوختن آن سرمایه را مجددا به دست خواهد آورد لذا فراموش می کند و دوباره سرگرم مال اندوزی می شود.اما اگر مردی آسایش دل را از دست دهد، دیگر کجا می تواند آن را دوباره به دست آورد و یا چه چیزی آن را عوض کند؟ هیچ روز و شبی سپری نمی شود که در سراسر آن بتوانیم انگشت زندگی را لمس کنیم و لبخند بزنیم و شادمان شویم.سر نوشت زمان در هنگام غفلت به سراغمان می آید و با چشمانی هراس انگیز به ما می نگرد وبا چنگال های تیزش گردنمان را می فشارد و به طرز خشونت آمیزی ما را بر زمین می زند و با پاهای آهنینش له مان می کند. آنگاه خنده کنان می رود و دور می شود. اما طولی نمی کشد با پشیمانی باز می گردد و با دستان ابریشمی اش پیکرمان را بر می دارد و برایمان سرود امید می خواند.و شما عزمتان را احساس می کنید و به سوی آرزوهایتان چنگ می زنید. لکن پرنده ای وجود دارد که دوستش می دارید و از دانه های دل او را اطعام می دهید واز نور دیده سیرابش می کنید و از سینه و درونتان برایش قفس می سازید اما ناگهان از میان دستانتان می گریزد و در آسمان به پرواز در می آید تا در قفس دیگری بنشیند و دیگر هیچ راهی برای بازگرداندن آن ندارید. در آن موقع چه خواهید کرد؟ چگونه خویشتن داری می کنید و آروزها و امیدهاتان را چگونه زنده نگاه می دارید؟متنی که خواندید برگرفته از کتاب "ارواح سرکش" نوشته جبران خلیل جبران است که دو پاراگراف نخست کتاب من رو اغوا کرد که بخرمش! ترجمه اش زیاد جالب نیست اما ارزش خواندن داره. لعنتی کاری کرد که بهش فکر کنم و چشام رو خیس کنه.
سلام
و امروز من
اونهمه بی علاقگی اونهمه بی توجهی و اونهمه سردی منو جذب کرد به این دنیای لعنتی........ نه اینکه بخوام خودمو توجیه کنم ولی کاش به جای قضاوت یه لحظه خودتونو میذاشتید به جای من .....راستش اینجا با پسرای زیادی اشنا شدم و اینو فهمیدم که هیچکدوم از اون بهتر نیستن یا در همون سطحن یا بدتر بنابراین به هیچ کدوم علاقه خاصی پیدا نکردم ولی اگه اون تردم میکنه منی که از لحاظ ظاهری چیزی کم ندارم و از لحاظ وظایف همسری در حد توانم کم نذاشتم چیزی جز این نمیشم.... خوب منم دلم میخواد بهم بگن دوستت دارم احساس کنم کسی بهم حتی به دروغ میگه عاشقتم اقلا اون میگه... ولی به خدا تنها تماسی که با این فرد داشتم فقط در حد گرفتن دستم بوده و نه هیچ چیز دیگه ولی حسی بهم میده که محسن توی تموم زندگی مشترکمون بهم نداده... اون خبر نداره من ازدواج کردم و تو حرفاش فهمیدم که عشقش هوسه ولی تورو خدا هروقت ازدواج کردین هیچ چیزو از همسرتون دریغ نکنین چه خانوما چه اقایون ....همونطور که مرد اگه محبت کم دید از زندگیش زده میشه و گاهی دلیل ازدواج مجددشون رو همین قرار میدن زنم از مرد چند برابر محبت میخواد غرورو بذارید کنار تا زندگیتون از هم نپاشه من احساس گناه میکنم اونقدر که درونم جایی برای نگه داشتن این حس گناه نداشت و اینجا نوشتم وخودمو یه متاهل کثیف خوندم حالا در کنار اینکه عشق یه نفر دیگه بهم گرمی میده ناخوداگاه دارم انتقام همه مردای زندگیمو سر ادمای هوسبازی که میان اینجا تا دخترارو خر کنن در میارم حقشونه مگه اینکه فرقی تو یکیشون ببینم اونوقت از حلقه من میره بیرون ........از من متنفر بشین ولی یه کم به من و زندگیم و حرفام فکر کنین بدبینی حسادت بی توجهی غرور اینا عشقو نابود میکنن مواظب زندگیتون و عشقتون باشید ..............................
ای کاش در کويری خشک و پهناور سرگردان و حيران بودم ولی در خودم نه .....ای کاش آفتاب سوزان کوير مغزم را متلاشی میکرد ولی افکارم نه...... ای کاش در جنگلی تاريک و وحشتناک اسير بودم ولی در ندانمکاریهايم نه..... ای کاش در دريايی پر تلاطم و وحشی غرق میشدم ولی در زندگی نه .....ای کاش درندهترين و ترسناکترين حيوان میبلعيدم ولی جهالتم نه .......ای کاش تنهای تنها بودم در بيابانی که هيچ نشانی از زندگانی نبود ولی در انبوهی از مردم دوستنما نه.... ای کاش ای کاش و ای کاش ای کاش اصلا نبودم تا آرزويی نبود تا دلواپسيی نبود تا اسارتی نبود تا ای کاشهايی نبودند... ای کاش ...

گر بخواهم از تو بگويم بايد از چشمهايت بگويم كه هزاران هزار اشك سبز ايثار دارند و چشمه چشمه مهرباني كه هماره ساحل نگاهت را خيس ميكنند. بايد از دستاني بنويسم كه صدها شقايق محبت دارند و به اندازة تمامي گلبرگهاي گل سرخ لطیفند و من چقدر اين دستها را دوست دارم.
بايد از ژرفاي دلم از قلبي بگويم كه دريا دريا لطف است و احساس، قبلي كه صداي تپيدنش زيباترين آهنگ اميدي است كه در زندگي نواخته ميشود، قلبي با يك دنيا صبر، يك دريا ايثار، يك آسمان ستارههاي چشمكزن
صداقت شما همانيست كه وقتي سجادة شكرت را باز ميكني بوي گلهاي دعا تمام خانه را پر ميكند و من صداي خدا را در سجدههاي تو ميشنوم و كرامتش را ميبينم كه از پنجرة سبز قنوت تو لحظه لحظة زندگيمان را از عطر خدا سرشار ميكند.
بگذار تمام پرندههاي خوشبختي را به سوي ساحل چشمهاي تو رهسپار كنم، بگذار بر دستهاي گرمت بوسه زنم، بگذار با قطره قطرة باراني پاك، غبار سختي را از قلب از همه سبزترت بشويم تا براي هميشه حضور آبي تو ساية عشق ما باشد.
بگذار تو را به نام عشقي بخوانم كه كوچه كوچة زندگيمان را از بوي شكوفههاي اميد پر كردهاست. به نام فرشته كه هميشه ، همه جا، هر لحظه همراهمان هستي و سنگ صبور تلخيهايمان. و بگذار به بهشتي كه ازآن توست قسم بخورم كه من نيز تا آفتاب زندگيام در پس افق غروب نكرده است، هميشه ، همهجا ، هرلحظه به يادت خواهم بود و با تمام احساسم به تو ميگويم كه مادر دوستت دارم

سلام به دوستان خوبم مخصوصا ملیحه و حامد
ببخشید که یه مدت نبودم
و حالا .................
لای کتاب و که باز کردم چشمم افتاد به یه برگه از روی کنجکاوی
بازش کردم وای خدای من از تعجب و ناراحتی فقط خشکم زد
باورم نمیشد نامه از طرف محسن بود به یه دختر به نام مریم :
(متن نامه):
عشق یگانه من مریم عزیزم دوستت دارم وبدون که همیشه به
یادت میمونم و همیشه اماده کمک به تو هستم همیشه میتونی
روی من حساب کنی ...................... و یه سری جملات
عاشقانه دیگه ......داشتم اتیش میگرفتم یعنی اینارو محسن من
نوشته کسی که من روی پاکی اون قسم میخوردم کسی که
من به خاطر اون اینهمه مشکل رو تحمل کردم .....کسی که من
با وجود اون حتی تو دوران نامزدی دیگه به هیچ پسری نگاه هم
نمیکردم؟.......درسته که همه ی این بلا ها سر من اومده بود
ولی من که در اون دخیل نبودم خدا شاهده حتی یه بار به
شماره تلفنا و ابراز محبتهایی که بهم میشد توجه نکردم با اینکه
کمبود محبت رو داشتم ولی اینکارو خیانت میدونستم به همسر
ایندم و حالا اون نامه................ظهر که اومد با گریه ازش جریان
رو پرسیدم گفت و قسم خورد که چیزی بینشون نبوده و یه مدت
کوتاه با هم اشنا بودن تمام سعیمو کردم فراموش کنم اما ته
دلم یه چیزی اب شدو فرو ریخت بعدها بارها برام قسم خورد
ولی بارها خلاف قسمش ثابت شد و همین دوباره این شک رو
در من قوی کرد که نکنه اوندفعه هم دروغ گفته .....راستش
محسن تو رابطه جنسیش با من خیلی ضعیف عمل میکرد و
خیلی سرد بود با اینکه من شب عروسیمون فهمیدم که بکارتم
دست نخورده بوده با وجود همه ی اون بلاهایی که سرم اومده
بود باز نسبت به این موضوع حساس بودم چون این رو نشونه
محبت و علاقه اون نسبت به خودم میدونستم اما محسن سرد
مزاج بود و همیشه پیشنهاد از طرف من بود(ببخشید اگه بی
پرده ووقیحانه بعضی از مسائل رو میگم خودم متوجه این موضوع
هستم ولی میخوام افراد متاهل بیشتر حواسشون رو به
زندگیشون و همسرشون معطوف کنن و بفهمن چرا بعضی
خانومها به همسرشون خیانت میکنن و علتش در کجاست) به
هر حال بارها میشد با اینکه من عکس العمل خاصی در رابطه با
این موضو ع نشون نداده بودم میدیم یواشکی از من فیلمای
سکس به خونه میاره و تنهایی میبینه ولی تمایلی به من نداره
و این حس حسادت زنانه و احساس کمبود منو ازار میداد باز هم
گذشت تا اینکه محسن در کنار کار دولتی به کار ازاد مشغول
شد و من میدیدم که اون با خانوما خیلی راحت حرف میزنه و
باهاشون شوخی و کل کل داره و این برای من که با اون فرهنگ
بزرگ شده بودم سخت بود بهش تذکر دادم دست از کاراش بر
داره اما با من برخورد تندی کرد و بعد شکوندن بعضی وسائل در
اخر گفت من کارم اینجوریه همینه که هست ........البته تو خیلی
مسائل هم خوبه ولی من همیشه از جانب اون احساس کمبود
کردم منی که بیشتر به خاطر فرار از اون زندگی و جلب توجه
محسن و محبت اون ازدواج کرده بودم حالا هیچ کدو رو نداشتم و
اثری ازامنیتی عاطفی که محسن باید به من میداد نبود به
مسائل زندگی بی توجه شده بود و براش من مهم نبودم نمیدونم
چرا ولی من همه ی سعی خودمو کردم که اونی باشم که
میخواد ولی نشد شایدم گناه از من بود تا اینکه من به دلیل
تنهایی زیاد پیشنهاد دادم یه کامپیوتر بخریم و بعد من با این
دنیای مجازی اشنا شدم که شاید از نظر شماها با کارایی که
کردم ظرفیت اینجا بودن رو نداشتم ................................
سلام ممنون از اظهار همدردی و تسلی دادناتون فعلا دوباره وضع روحیم به هم ریخته اگه بهم اجازه بدید تو یه فرصت بهتر بنویسم فکر میکنم ممکنه تو این حال چیزایی بنویسم که بعدا از نوشتنش پشیمون بشم فعلا این شعر باشه برای خالی نبودن عریضه تا بدونید من هستم و نفس میکشم بدونید قصه تلخ من ادامه داره اگه دوست دارید با من بیاید تا ببینید زندگی و سرنوشت با من داره چه بازیهایی میکنه برای همتون ارزوی خوشبختی دارم

مجاری نفرت:
ستاره ها
كه گفتي "خاموش براي چه اند؟"
امشب
هزارباره يادت كرده اند
ماه - پيشاني تو
و زمين
گاهواره ام
اگرچه دورم
اگرچه
مصيبت به پالان دارم
ستاره نيستم , نه
اما كم هم كه نه
زيبايي....
چه بگويم؟
مي خواهي زمين باشم
و بندبند ترسيم كرده ام
هنوز ناي بريده اش
به كاهدان نمي ارزد
تو خواستي ..
تو...
وگرنه دنيا آنقدر اعجاز آتشين ندارد
مي شود تازنده ام
پياده به دنبالت دويد..
و دور ريختني هم اگر باشم
مدام ... باز نگرانت مي شوم
ببين زندگي چه به روزم آورده
شبها
تا نيمه هم خواب كو
سايه ام كم از خودم ندارد
دست كم روي ديوار
پاي ايستادگي دارد
روي زمين
نه هوا
ايستادن ندارم
ببين زندگي چه به روزم آورده
كه معشوقم
ماه است و توي مرداب چه مي كند
ايستاده
تا ايستادگي نشانم دهد
اما تو بگو
با پاي شكستگي دويدن
به كجا مي رساندم
هرروز تانامي ازتو نمي برم
روز جرات آغازي ندارد
تاشب به سر مي دواندم
تاشب كه ماه را بگيراند
دلم راهم..
اما چه كنم
اين رسم زندگي كردن است
عشق دارد لاي مجاري نفرتم
سردرگم ام ميكند

بازهم سلام و امروز:
خیلی کارا کردم ولی نشد....باز هم ادامه میداد دیگه
داشتم دیپلمم میگرفتم که:
یه شب مامان که از خواب بیدار شده بود دیده بود اون
کنارش نیست و اروم اروم اومده بود و همه چیو دیده بود
درسته که با دادو قال اون چیزی حل نشد اما اوضاع کمی
بهتر شد یه مدت که جرات نمیکرد به سراغم بیاد بعدا هم
خیلی کم میومد ولی از اون وضع خسته شده بودم ما
وضع مالیمون خوب بود و منم دختر زیبایی بودم و
خواستگار زیاد داشتم تصمیم داشتم به بهترین و مناسب
ترینشون جواب مثبت بدم تا از این وضع هر چه زودتر راحت
بشم کنکور و که دادم هنوز جواب کنکورم نیوده بود که یه
خواستگار زنگ زد یکی از دوستای عمه ناتنیم بود به نظر
خانواده سر شناس و خوبی میومدن ناپدریم تو اینجور
مواقع تحقیق زیاد میکرد تحقیق کردیم گفتن خوبن پس
اجازه داد به خونمون بیان پسر خوش تیپ قد بلند از یه
خانواده اصیل و سر شناس و اخلاق اروم دیگه چی کم
داشت ؟فقط وضع مالی انچنانی نداشت با اینکه وضع
مالی پدرش خوب بود ولی از اول گفت انتظار انچنانی از
من نداشته باشین این پسر میخواد خودش رو پای خودش
بیاسته و کار کنه از ۱۸ سالگی هم کار کرده و یه مختصر
پس اندازی داره الانم که ۲۴ سالشه و خودش میتونه یه
زندگیو اداره کنه پس از من انتظاری نداشته باش عروس
گلم ... و من خندیدم چون برای من پولش مهم نبود من
دردرجه اول اخلاقش وپسندیده بودم در همین اثنا جواب
کنکور هم اومد و من گل کاشتم بهترین رشته ای که تو
گرایش من وجود داشت. محسن(همسرم )دیپلمه بود
البته از اون دست افرادی بود که مطا لعه اش زیاد بود به
هر حال من جذب شخصیتش و حرفایی که برام میزد
شدمو این چیزا برام مهم نبود ولی این وسط یه مشکل
وجود داشت که منو مامانمو به اظطراب انداخته بود و اون
این بود که نکنه بکارت من ..............
من فکر نمیکردم اینطور شده باشه و ناپدریم
هم قسم میخورد با بکارت من کاری نداشته دلو به دریا
زدیم و من بله رو گفتم محسن از اول یه جوری بود زیاد
گرم نبود اوایل کشش زیادی برای مسائل جنسی داشت
ولی بعد که به مرادش رسید دیگه کم کم سرد شد و
براش حالت عادی پیدا کرد مشکلات زیادی با مادرش
داشتیم اذیت زیاد میکرد و بهانه گیریاش زیاد بود و من
میخواستم همه اون محدودیت هایی که تو خونه ناپدریم
داشتم اینجا نداشته باشم کسی به حجابم گیر نده و کاری
بهم نداشته باشن اشتباه من این بود که میخواستم با
ازدواج از قفسی که داشتم بپرم و برم هرجا میخوام غافل
از اونکه عشق خودش واسه ادم میشه قفس اوایل
محسن زیاد ایراد میگرفت خیلی باهاش حرف زدم خیلی
وقتا دعوامون شد ولی بالاخره تونستم پیروز بشم منم
جلف نمیگشتم اونم کاری به کارم نداشت خیلی تو دوران
عقد اذیت شدیم مامانش نمیذاشت اب خوش از گلومون
پائین بره با اینکه خودش منو تو دوران خواستگاری بیشتر
از همه پسندیده بود ولی انگار میخواست ثابت کنه رئیس
اونه همه حتی خود خانواده محسن میدونستن تقصیر
مامانشه همشون هم حقو به من میدادن ولی در کنارش
چاره ای جز تحمل هم نبود خیلی کارا کردم نرمش کنم اما
نشد نتونستم کاری کنم به جای اینکه مقابلم باشه
کنارمون بشه و همراهمون بالاخره میگن مادر شوهر من
که خودم به این حرفا اعتقاد نداشتم ولی خودش خواست
مارو از خودش دور کنه حتی میشد که ما بریم درخونشون
با محسن ودرو رو ی ما باز نکنه من به خاطر محسن
خیلی اذیت شدم ولی هیچوقت بهش شکایتی نکردم
اونی که هیچی نداشت با حمایتهای من به جایی رسید که
ماشین خرید و تونست یه جای خوب برای عروسیمون
اجاره کنه عروسی انچنانی نگرفتیم و مامان محسن
گذاشت درست شب عروسی ادای مریضارو در اورد و به
عروسی ما نیومد ولی انگار که خانواده اش هم از
دستش ذله شده باشن همه خانواده از جمله خواهرا
برادرا و پدرش اومدن عروسیمون بااینکه گذشت و سعی
کردیم به روی خودمون نیاریم ولی عروسی به دهنمون
زهر شد بعد عروسیمون یه روز که داشتم توی کتابهای
محسن میگشتم تا یه چیزی برای خوندن پیدا کنم چیزی
پیدا کردم که بدنمو لرزوند......................................
باز هم خواهش میکنم با من بیایید تا بفهمید چرا متاهل کثیف.......
و اما بقیه داستان:
این دوران گذشت تا اینکه کلاس سوم راهنمایی بودم اوضاع یه کم بهتر شده
بود دیگه کمتر بهم گیر میداد کمتر بهم کار داشت از حجابم کمتر ایراد
میگرفت گرچه الان میببینم بچه های خودش کارائی رو میکنن که اگه من
اونروزا میکردم سرمو لب باغچه میبرید ولی اینو میذارم به حساب تغییر
شرایط زمانه اونا که گناهی ندارن من برادرا و خواهر ناتنی خودمو خیلی
دوست دارم .
حالا شده بودم یه نوجوان که معمولا خانوادها سعی میکنن بچه هاشونو تو
این سن و سال از زشتیای جامعه دور کنن اما من .........
نمیدونم گناه من چی بود ؟واقعا برام سواله کاش خدا بهم میگفت گناه من
چی بوده؟چیکار کردم که مستحق این عقوبت باید میشدم .شب بود یه
شب تابستون تازه خوابم برده بود که حرکت دستیو رو بدنم احساس کردم از
خواب پریدم و یه سایه که بلافاصله از اتاق محو شد تمام طول تابستون و تا
۴ سال بعد من این عذابو کشیدم منو از خواب میپروند دست به جاهایی میزد
که نباید میزد و بعد که من از خواب میپریدم فوری محو میشد
نمیدونم بگم چی ولی نفرین نمیکنم خدا داره بدون نفرین من بهش نشون میده خوابو از
چشمای معصومو بیگناه یه دختر بی پناه پروندن یعنی چی؟؟؟؟؟ باورتون
میشه همین ناپدری که ۴ سال نذاشت یه خواب خوش به چشمام بیاد وقتی
مریض شد چقدر براش اشک ریختم؟ باورتون میشه یه شب تموم توی
بیمارستان براش تا صبح بیدار موندم؟باورتون میشه الان هیچ نفرتی ازش به
دل ندارم؟ولی بهم بد کرد من امانت بودم به دستش اوایل به روی خودم
نمی اوردم سعی میکردم یه جوری بشه که وقتی میاد تو اتاق سرو صدا
بشه که بترسه و دیگه نیاد اما مگه ذهن من بچه تا کجا قد میداد ؟
نمیتونستم به مامانم بگم هم روم نمیشد هم میترسیدم وضعم از اینی که
هست بدتر بشه میدونستم مامان اگه از اون جدا بشه باز اوضاعش به هم
میریزه همه اینا در حالی بود که همه به نجابت و پاکی و سادگی او ایمان
داشتن کی بود حرف منو قبول کنه ...میدونید ۴ سال عذاب و شکنجه یعنی
چی؟ چهار سال از خوا بپری بدنت بلرزه ؟چهار سال از ترس شبا خواب به
چشمت نیاد؟چهار سال از ترس سرتو بکنی زیر پتو و اروم گریه کنی و از خدا
بخوای نجاتت بده؟چهار سال هر شب هرچی ایه بلدی بخونی ولی باز ببینی
همون اشو همون کاسه؟ نمیدونید به خدا یه لحظه شو هم نمیتونید تصور
کنید این یعنی نهایت کودک ازاری نهایت شکنجه روحی ........به خدا بعدها
اینقدر التماسش کردم که نکن اخه مگه من چیکار کردم ؟ولی باز ........قران
اوردم دست بذاره رو قران دست گذاشت ولی بازم.................تهدیدش کردم
به مامان میگم گفت اگه بگی خودت بدبخت میشی کی میاد یه دختری رو
که باباش مرده مامانشم از شوهر دومش طلاق گرفته رو
بگیره ...............عذاب ...عذاب ............عذاب...........هر شب..........هر
شب.........هر شب........هر شب اغوش یه مرد ..هر شب گریه.........هر
شب التماس به خدا.................
دوباره سلام دوست عزیز
باز هم ازتون خواهش میکنم هر گونه قضاوتی رو موکول کنید به پایان داستان و از پیش داوری پرهیز کنید مطمئنا خواهید فهمید چرا فکر میکنم یک متاهل کثیفم اما.................
و بعد:

الان که دارم اینارو براتون مینویسم تمام اون لحظات تلخ برام تداعی
میشن نمیدونم میتونید تصور کنید یه بچه با این مسائل چه طور میتونه
کنار بیاد یا نه به هرحال بدترین دوران تو زندگی من اون دوران بوده اولین
تجربه تلخ من مربوط به زمانیه که با عموی ناتنی خودم توی خونه تنها
بودم شاید اون موقع ۲۰ سالش بود و من ۴ ساله بودم من رو روی
زانوهاش نشوند و بعد...................تمام تنم میلرزید مدام تقلا میکردم
از دستش فرار کنم اما خوب مگه چقدر زور داشتم گریه ام گرفت گفتم
ولم کن انگار دلش سوخت ولم کرد دیگه هم تکرار نشد اما من ترسیدم
به کسی چیزی بگم ترسیدم دعوام کنن فکر میکردم حتما کار بدی
کردم که اون این کارو با من کرده حتما تنبیهم میکرده گذشت ولی الان
که دارم میگم بدنم میلرزه لحظه به لحظه شو یادمه ثانیه به ثانیه ولی
هیچوقت ازش متنفر نشدم نمیدونم چرا............کلاس اول دبستان
بودم سر یه شوخیه بچگانه با دوستایی که همیشه باهاشون میومدم
خونه دعوامون شد و اونا برای اینکه منو بترسونن زودتر دویدند و منو تنها
گذاشتن درست ساعت ۱ بود کوچه خلوت و تنها یه مرد جوون از جلو
میومد به من که رسید صدام کرد :دختر کوچولو بیا من محلش نذاشتم
مامانم گفته بود با غریبه ها حرف نزنم ازش میترسیدم ولی اون که از
من نمیترسید اومد جلو دست منو کشوند اومدم جیغ بزنم ولی جلوی
دهنمو گرفت نذاشت منو کشوند تو یه کوچه فرعی و .....................
تا خونه دویدم گریه میکردم مامان دم در ایستاده بود وقتی رسیدم فقط
جیغ میزدم اونقدر ترسیده بودم که خدا میدونه( شاید حادثه جنایات
پاکدشت رو شنیده باشین الان دارم به زجری که اون بچه ها موقع مرگ
چشیدن فکر میکنم خدا بعضی ادمو را می افرینه که حیوونا به
خودشون امیدوار بشن)تا برای مامان گفتم اون نامرد باهام چیکار کرد
فوری منو پیش یه دکتر که سر کوچه بود برد ولی بخت یارم بود و خدا
همراهم و عصمت من ۴ ساله لکه دارنشده بود (دلم میخواد اینارو در
نظر داشته باشین تا ببینین یک یک این ماجراها چه تاثیرات عمیق و
سیاهی تو زندگی من داشته)سخت گیری های ناپدریم تو همه چیز منو
ذله میکرد تبدیل شدم به یه بچه حساس که تمام دلتنگیهاشو با گریه
سبک میکرد نمیگم همش بدی بود بعضی وقتا برام کارایی رو کرد که هر
پدری برای بچه اش میکنه ولی میبینید که بد هم کرد تمام اسباب
بازیهای گرونقیمت من که یادگار پدرم بود به دستش یا به دیوار کوبیده
شد یا خورد شد دست بزن منو نداشت ولی عصبانی که میشد همه
چیزو میشکست لگد میزد به در یا چیزارو پرت میکرد طرف دیوار و مامان
همیشه حامی اون بود به من میگفت من الان زندگیم خوبه نمیخوام به
خاطر تو تباهش کنم . ۹ ساله بودم باید چادر سرم میکردم چقدر از
چادر متنفر بودم و هستم بچه های هم سنو سالم منو مسخره
میکردن ولی من چاره ای نداشتم باید سوره ها زو حفظ میکردم و من
حالشو نداشتم ولی اجبار بود باید میکردم و گرنه زندانی میشدم یا
مهمونی نمیبردنم یا همون خشم همیشگی سرم خالی میشد ازش
میترسیدم ولی بازم ازش متنفر نبودم نمیدونم چرا اصلا تو قاموس من
تنفر معنا نداره تا حالا نشده از کسی متنفر باشم. دردسرتون ندم حتی
شد که سر نماز به خاطر تند خوندن نمازم یا رکوع رفتن اشتباهم
نمازمو به هم بزنه و وسط نماز چادرو از سرم بکشه که این نماز خوندن
نداره وغیره .....................

سلام![]()
دوستان عزیز از آشنایی با شما خوشبختم
ولی ....ولی فکر نکنم شما بعد از خوندن داستان زندگی من چندان از من خوشتون بیاد
حق دارید اما خواهشم از شما اینه که قضاوت رو بذارید برای آخر داستان من زندگی پرفراز نشیبی داشتم
و هدفم از نوشتن اون در اینجا دو چیزه:
۱ـ اینکه کمی سبک بشم به توصیه روانشناسان اینکار ادمو سبک میکنه ![]()
۲ـ زندگی من برای شما عبرت بشه شاید هم بتونم تلنگری باشم برای کسی که کمی به خودش بیاد ![]()
خواهشی که از شما دارم اینه که یادداشتهای منو حمل بر خودستایی نکنین مجبورم بهتون همه ی واقعیتو بگم تا بفهمین سر من چی اومده
پس با من همراه باشید مطمئنم از شنیدن داستان زندگی من متعجب خواهید شد میگید نه؟ پس با من بیاید تا ببینید...................![]()
![]()
![]()
مادرم ۱۷ ساله بود که با پدرم ازدواج کرد ازدواجی سنتی که در سایه نظارت
کامل بزرگترها صورت گرفته بود و من ثمره این ازدواج بودم یگانه دختر عزیز
دردانه خانواده پدرم میگفتند پدرم برای به دنیا اومدن من ذوق زیادی داشته و
برای مادرم همه کار میکرده تا براش بچه ای زیبا و باهوش به دنیا بیاره
خوردنیهایی که همیشه قدیمی ها توصیه میکنند مثل انار سیب به و.......
صندوق صندوق به خونه ی ما میومده تا مامان بخوره ......... و بعد دختری
زیبا با چشمانی درشت و مشکی پوستی سفید به دنیا اومد که اسمشو به
یاد ارزوهای بر باد رفته خودشون گذاشتن ارزو ......مامان میگه بابا یه ادم
معتاد بود که همه ی وقتشو صرف عیاشی میکرد ولی من هیچوقت
حرفشو باور نکردم حرف اون با حرفای خانواده پدریم خیلی فرق داشت و
من در این تضاد همیشگی که کدوم راست میگن ......ارزو دختری نااروم بود
و ضعیف که بسختی بزرگ میشد تا اینکه اون روز شوم رسید و بابا برای
همیشه از پیش من رفت و داغ همیشگیه نبودنش هنوزم که هنوزه سینمو
میسوزونه مامان میگه خانواده پدریم به جز جهیزیه مامان چیزی بهش ندادن
و اونو که داغ دیده هم بود با جهیزیش به خونه پدریش فرستادن (که فکر
کنم راست بگه )اوایل سر حضانت من دعوا بوده ولی با خواهشهای مامان
قبول میکنن منو به مادرم بدن به شرطی که هیچ چشمداشتی به مختصر
اموال بابانداشته باشه و مامان هم قبول میکنه و به خونه ی پدریش بر
میگرده شما هم تو همین جامعه زندگی میکنین و حتما رفتارهای جامعه رو
با یه زن جوون زیبا و بیوه دیدید (من نمیدونم کی ما میخواهیم کمی به
خودمون بیایم و دست از این کارها برداریم)مامان علاوه بر عدم حمایت مالی
از سوی خانوادش که پر جمعیت و مذهبی هم بوده با سرزنشها و
شماتتهای اطرافیان هم روبرو میشه :
بیرون نرو ---- جوراب نازک نپوش----لباس تیره بپوش و..............از طرف یکی
از همسایه ها مردی که اونم همسرش فوت کرده بود به مامان معرفی
میشه و مامان که از اون اوضاع خسته شده بود جواب مثبت میده ...اون اقا
با مامان همسن بودن و منو به عنوان فرزند گفته بود قبول میکنه ..برای
مامان چی از این بهتر میشد؟ناپدریم هم مذهبی بود خودش و خانوادش منو
محدود میکردن من حتی از عکسهایی که از بچگی دارم میفهمم که با دامن
شلوار پوشیدم هیچوقت لباسای بچه های امروزی با اون تاپ های قشنگ و
دامنهای کوتاه تن من نبوده هیجان انقلاب هنوز تو سرشون بود و هوای
جبهه همه ی فکرشونو به خودش مشغول میکرد اما من به وسیله همینا
چقدر ازار جنسیو روحی دیدم خدا میدونه یه دختر زیبا و۴ ساله اخه مگه
میتونه چه گناهی داشته باشه که مستحق اونهمه عذاب بشه؟؟؟؟؟؟؟.............................................